فارسی

خلاصه نویسی و ساده سازی شعر کار و تلاش پنجم

سلیمان در راه، مورچه ای را دید که با زحمت پای ملخی را تکان می داد و از سنگینی آن در سختی بود و باد، او را چون پر کاه تکان میداد . چنان سعی و تلاش می کرد که متوجه کسی نبود. سلیمان با عصبانیت به او گفت: ای فقیر نادان، از ملک سلیمان خبر نداری؟ از این پس به قصر پادشاهی بیا و هر چه می خواهی از سفره ها بخور. چرا باید تمام عمر خود را به سختی زحمت بکشی و بارهای سنگین ببری؟ اینجا راه است و مردم از آن عبور می کنند، مبادا در زیر پای آن ها کشته شوی. این بار سنگین را بیهوده نکش و برای جسم خود این قدر، جانت را آزار نده. مورچه گفت: با مورچه ها از غذا صحبت نکن زیرا آن ها قناعت را از غذا بیشتر دوست دارند. ما به هیچ کس نیاز نداریم، چون که خودمان هم توشه و هم انبار داریم. من به راحتی پس از این رنج امید دارم و این پای ملخ را با گنج های بسیار اگر دوست داری برای همیشه، موفق باشی، از مورچه رسم بردباری را بیاموز. راهی را که مانعت است را نرو و کاری را که انسان های باهوش به تو می خندند را نکن. عاقل باش و تدبیر داشته باش و کار امروز را به فردا نینداز. تا جوان هستی، تلاش کن که مایه سرافرازی در پیری است.

نظرات خوانندگان
تا کنون هیچ نظری درباره این مطلب ثبت نشده است
نظر جدید
نام*
ایمیل
نظر*

متن تصویر*